امدي از راه دوري تنگ زيباي بلوري
امدي ديدي دلم را خسته در کنج صبوري
وقت تاريکاي جاده با تو يک فانوس امد تشنه بودم
قطره اي را با تو اقيانوس امد قصد دل کندن ندارم
از تو اي دل کنده از خود از تو اي برده دلم را
تا شب خوب تولد اي
هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم
غصه معنايي ندارد تا تو مي خندي برايم پيش تو از ياد بردم
روزهاي سختيم را عشق مديون تو هستم لحظهي خوشبختيم را